پير كربلا
حبيب بن مظاهر
چه شب ها كه مي گذشت و حبيب آنها را نمي شناخت . در آن دوران كه كسي نماز نمي خواند و دروغ مي گفت . در آن زمان كه هر كس دروغگوتر و چاپلوس تر بود ، عزيزتر بود، حبيب و ياران اندكي كه داشت دل و جانشان را به خداوند فروخته بودند و به اطاعت از او در آمده بودند . راهشان را مي پيمودند.
در شهري كه انسان هايش گناه مي كردند و بويي از آدميت و خداپرستي نبرده بودند و روز به روز شهر خود را سياه تر مي كردند هر روز ستارگان نوراني شان سياه مي شدند . در آن شهر فقط اندكي بودند كه مي دانستند مسلمان ، عبادت و مرد حق بودن يعني چه؟
در سالهاي سياه بعد از شهادت علي بن ابي طالب مردمان بسياري به طرفداري از بني اميه در آمدند .حبيب دلاور و تنها با دلي دردمند و خاموش در گوشه اي كز كرده بود و راه خويش را با تنهايي اش ادامه مي داد.
حبيب شب هايش را به عبادت مي گذراند و دلش را از مهر و محبت رسول خدا پر مي كرد و او از اين درد مي كشيد كه معاويه به حكومت رسيده بود و ناراحت بود از اين كه مي ديد فرزند پيامبر ،آن دومين امام معصوم تنها و خانه نشين و بي ياور بود. او نمي دانست كه اين همه درد را ، اين همه رنج را و اين همه سختي را به چه كسي بگويد و سفره دلش را براي چه كسي وا كند؟ حبيب آن سال هاي دردناك و سخت و تاريك را به دوش مي كشيد . او نمي دانست كه در برابر دشمنان چه كند كه آنها روز به روز قوي تر مي شدند و با تمام قوا بر آنها حمله مي كردند و روح آنها را جريحه دار مي كردند و آنها را بر هم مي زدند.
و آن روزها كه دستان آلوده به گناه از آستين پسر معاويه بيرون آمده بود و در برابر حسين ،دردانه فاطمه و علي ، ايستاده بود. يزيد كسي بيش نبود اما در برابر مردم بسيار گناه مي كرد و در فسق و گناه از پدرش خيره سر تر بود. پس اين مردم كوفه بودند كه از ستم معاويه و پسرش يزيد به تنگ آمدند و تصميم گرفتند تا از حسين ياري بخواهند.
حبيب بن مظاهر و چند تن از كوفيان بودند كه در خانه سليمان بن صرد به گفت و گو نشستند و تصميم گرفتند كه بر حسين نامه اي بنويسند و او را به دادخواهي دعوت كنند. ولي وقتي عبيد الله از نامه آنها آگاه شد آنها را به بند كشيد. حبيب و تني چند از ياران پاك باخته حسين ازچنگال عبيد الله گريختند و خود را به كربلا رساندند تا در ركاب حسين مردانه امامشان را ياري كنند.
ظهر روز عاشورا حبيب آماده شد تا به جاي همه مردان بني اسد شمشير بزند. پس تاخت و به ميدان رفت زمين كربلا زير سم اسبش مي لرزيد پير عبادت كننده كربلا مردانه جنگيد و با تني زخمي و روحي آسوده به سوي بهشت برين پر كشيد.
اي حبيب كاش بودي و مي ديدي كه چگونه كوفيان ساكت نشسته اند و به كودكان بي گناه غزه پشت كرده اند.
مرضيه شيراني
عضو نوجوان مركز
با کليدی اگر ميآيى